San yarımın gasıdı san
Aılan sana chay demısham
Khıyaluno gondarıb dır
Bas ke man akh vay demısham
Akh gejalar yat mamısham
Man sana lay lay demısham
San yatalı man gozuma
Olduz ları say demısham
Har kas sana olduz dıa
Ozum sana ay demısham
Sanan sora haıata man
Shırın desam zay demısham
Sanın gon tak batmagını
Ay batana tay demısham
Gah toyuno yada salıb
Man dalı nay nay demısham
Sonra gena yasha batıb
Zar zar hay hay demısham
Omur soran man gara goun
Akh demısham vay demısham
زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد.
زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است،
اين قصه بوی زليخا ميدهد.
کجاست زنی که چون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت :
بس است، زليخا! بس است.
از قصه پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف است.
زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.
عمری است که نامم را در حلقه ی در میکده عشق مینویسند.
قصه گفت:
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی .
تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ.
از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند وراستی.
زليخا گريست واز قصه بيرون رفت.
خدا گفت:زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست و هر روز هزاران پيراهن پاره می شود از پشت .
اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.
و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخارا
چو دربستی به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکرو تر
من اینها هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

تا کی چو باد سر بدوانی به وادی ام
ای کعبه مراد ببین نا مرادی ام
چون لاله ام ز شعله عشق تو یادگار
داغ ندامتی ست که بر دل نهادی ام
رفتی به کوی دیگر و بردی مرا ز یاد
من هم روم به گور که دیگر زیادی ام
مرغ بهشت بود ام افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادی ام
گفتی خمار عشق به تریاک صبر کش
من خود به این کشنده ی بی پیر عادی ام
فرزند سر فراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک که سیه بخت زادی ام
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفا دار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی ست
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله سه تار
شب تا سحر ترانه این جویبار من
رفت و به اختران سِر شکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بی قرار من
در حسرت تو می رم دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
من شاهباز عرشم مسکین تذر و خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صرافی عشق چه سنجد عیار من؟

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خمیده ام چو کمان تا ز تیر آه کمین گیر
به رستمی بستانم ز ترک چشم تو کینی
خجل شد ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر، که این عمر جاودانی نیست
همه به گریه ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ وبس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه که این شیوه ی شبانی نیست
آسمان صاف است و با ما ابر دارد
می شود روزی صفا با ما هم اما صبر دارد
از غم غربت گرفته آیینه ی عمرم غباری
که آفتاب روشنم گویی نقاب از ابر دارد
این زمان زندانیان ببینی به ظاهر زنده اما
زندگی چون مرده با اینها فشار قبر دارد
آفرینش را مسائل بسکه لاینحل و بغرنج
نی جوابش جفر داند،نی حسابش جبر دارد
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها ام
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اَجل کُشتی
بمیرم یا بمانم،پادشا ها چیست فرمانت؟
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که:کو ای ملک،سلطانت؟
چه شب های که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگ دل از درد واندوه فراوانت

تا کی در انتظار گذاری به زاری ام
باز آی بعد از این همه چشم انتظاری ام
دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
جانسوز بود شرح سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاری ام
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاری ام
شرمم کشدکه بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام،بس است همین شرمساری ام

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران،وای به حال دگران
می روم تا به صاحب نظری باز رسم
مَحرَم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چو آیینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
که این بود عاقبت کار جهان گذران

برو ای دوست که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و ، وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
ز آن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هرکجا ناله ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم وچون در یتیم
اشک ریزان هوس دامن مادر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم
.jpg)
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی
از تیر کج تابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت ای نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی
آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین درد دل با سنگ خارا می کنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
سخت است ای وحشی غزال، اما چه زیبا می کنی
امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
دیدم به آتش بازیت شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا می کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم می دانم
که از دوری خورشید چه ها می بینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که لایق همان گلچینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

سئویندیم گوزه ل دوشرگه نیزی گورجه ک ، آمما سن آنا تبریزین قوینوندا
بسله نمیسن. اله یاز کــــــــی خججه ننه ده باشا دوشسین دردین نه دیر؟؟
یوخسا اوگئی آنادان هئچ زاد گوزله مه مه لیسن/
سنه اوغور اولسون عمی نوه سی/ یاشا/
سنی بیر (( قوشما )) شعریمله وورغولائییب گوروشه سسلیرم/ ساغولون//
( بيلميره م )
قارشيما قويلان ، ندي كج ايشله ر!؟ ايچيمده گؤينه ين ندي آجيشلار!؟
ديلمي چينه ين ، ندي بـــوديشله ر!؟ آيرا بيلميـره م ، دويا بيلميـره م .؟
ــــــــــــــــ
منه يول گوسترير او يولدان ناشي سؤوشوب زاماني چوخ اوتوب ياشي
پشمانليق گتيره ر ، اوظلمت داشي گوتوره بيلميره م ، قويا بيلميره م.؟
ــــــــــــــــ
سيغنام قوش كيمي چارپاز بـوداغا دوزه رم سينمه ، دئيه ن بــو، داغا
گؤئننه م ائليمده ، ســاوالان داغــا باشقا قايالاري ، قايـــا ،بيلمیرم
ــــــــــــــــ
قاريش سا، لجه نه ، ليلله نه ر، دورو
ياشلاري ، مثلدير يانـــديــرار قـــــورو
بـــاتــــاندا ظلمتـــــــه ، آختاريـب نورو
گونشه يالواريم ، آيـــــــا بيلميره م.؟
ــــــــــــــــ
قالانيراوست-اوسته درد يغيم- يغيم توكولور جانيما ،اود سيغيم-سيغيم
نيچون!قالخميا ، اوچماغا جيـــــغيم بوسرّي آچميرام ، يــايــا بيلميره م.؟
ــــــــــــــــ
دولودوراوره گيم ، توكنمز دردله بو(قوجا)دنيادا ، يــاشاديم ســرت له
دوران بئله گليب ،مردي،نامـردله آيـــــرا بيلميره م ، دويا بيلميره م.؟

قوجا
ز دو دیده خون فشانم زغم ات شب جدای
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
به کدام ملت هستیم؟ به کدام مذهب هستیم
که کشند عاشقی را که تو عاشقان چه دانی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادن
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من که یکی ز دربرآمد
که درا درا عراقی که تو هم ازآن مایی
حمید طوقی
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام . سحر خواهم رفت
نکه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم . این بار که خواهم رفت
از چه با من نشوی یار؟چه می پرهیزی؟
یار شو با من بیمار.چه می پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار . چه می پرهیزی؟
که تورا گفت به ارباب وفا حرف نزن !
کین برافروزن یک بار به ما حرف نزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند
پاک بازم
پاک بازم همه کس طور مرا میداند
عاشقی همچو من ات نیست خدا میداند
چاره من کن نگذار که بیچاره شوم
بی خوده از سر کوی تو آواره شوم
چند صبح آیم از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم با من نشوی رام روم
دور دور از من تیره سرنجام روم
کس نخواهد زهره که از کوی تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگ دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بود آبادی نیست
تا در همه جهان یکی زندان هست
در هیچ کجای عالم آزادی نیست
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
عزادارم برای عشق
برای مردن احساس
رای ضجه گندم به زیر ضربه های داس.
کنار ضربه های یاس
عزادارم برای من منی که بی تو خاموشم
منی که پرپر زخمی لباس مرگو می پوشم
پرم از ترس تنهایی زحس بی تو جون دادن
غریبه مثه احساس وداع ودست تکون دادن
عزادارم برای تو... توکه کم میشی و کمتر
تو که با تلخی ونفرت شدی هم خاک وهم بستر
اگه می موندی با اشکام جا نمی موندی
با بغضی که فرو خوردم با عکسهایی که سوزوندم
عشق يعني حســــرت شبهاي گرم
عشق يعني يـــــــــاد يک روياي نرم
عشق يعني يــــــــــک بيابان خاطره
عشق يعني ديــــــــــوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گـــــــوش کر
عشق يعني ديدني با چشــــم کور
عشق يعنـــي تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشـــــــــــت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبــــــــي بـــــــي انتها
عشق يعني يـــک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفــــتن روي خواب
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
دستهايش با پوششي زير گچ پنهان بود
دلم ميسوخت که بيخود هاي هوي ميکرد
چرا که آن ته کلاسي ها لواشک بين هم تقسيم مي کردند
تساوي را نوشت
1=1
به ناگه يکي از شاگردان از جا برخاست
هميشه بايد يک نفر برخيزد
به آرامي سخن سر داد
که آيا 1=1 است
معلم با خشمگيني فرياد زد
آري
ولي شاگرد با پوز خندي گفت
اگر يک انسان واحد يک بود
ديوار چين را چه کسي بنا کرده بود؟
اگر يک انسان واحد يک بود
پس چه کسي کمرش زير فقر خم ميشد؟
اگر يک انسان واحد يک بود
چه کسي اين راد مردان را فنا ميکرد؟
و اين آزاد مردان را در بند
معلم با صدايي که در خود ميلرزيد
گفت
در جزوء هاي خود بنويسيد
که يک با يک مساوي نيست
هرگز
هر کسی هم نفسم شد
دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم
که همه کار کسم شد
اونکه عاشقانه خندید
خنده های من دزدید
پشت پلک مهربونی
خواب یک طوطئه میدید
رسیده ام به نا کجا
خسته از این حال و هوا
حدیث تنگیست مرا
طاقت من نیست بیا
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم ندیدیم ندیدیم
سبک بالان ساحل ها ندیدند
به دوش خسته گان باریست دنیا
مرا در اوج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفا داریست دنیا
میان آنچه باید باشدو نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانی ایست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا






